اتاق ,اینکه ,بغلی ,میخوره ,حالم ,میشه ,اتاق بغلی ,اینکه یکسری

زندگی خوابگاهی وقتی مزخرف میشه که هم اتاقیات با اتاق بغلی خیلی راحت باشن و اتاق بغلی هم اینجارو اتاق خودشون تصور کنن.

و اینطوری میشه که یهو نشستی،و یکی از افراد اتاق بغلی درو باز میکنه و میاد تو،یه چیزی میخوره،یه چیزی میبره،یکم میشینه و پا میشه میره.حتی وقتی که نزدیک امتحاناته و داری درس میخونی،هر سه تاشون میان میشینن و تو مجبور میشی در گوشاتو بگیری و حتی انتظار دارن بلند شی بری پیست(سالن مطالعه ی خوابگاه). 

پ.ن: اینکه من آدم صبوری ام و سعی میکنم خودمو با شرایط وفق بدم یک چیزه و اینکه یکسری دیسیپلین و رفتارایی واسم مهمه یهک چیز دیگه.


پ.ن:عاقا من اصلا میخوام بشینم تو اتاقمون درس بخونم،و شما دوست عزیز، باید قدری رعایت سرت باشه که این موقع شب و نزدیک امتحانات بلند نشی بیای اینجا سر و صدا کنی.


پ.ن:دیگه حالم داره از این ارتباط زیاد بهم میخوره.

حالم از این تمسخرای گاه و بیگاهشون بهم میخوره.

ازاین اختلاف تفکرات زیاد حالم بهم میخوره.

باهم اتاقیام مشکل ندارم زیاد،ولی با اتاق بغلی مشکل دارم.


پ.ن: اینکه بعضی دوستا زورکی میخوان درستت کنند،توهینه به ادم.اینکه یکسری چیزارویادشون نمیاد...


منبع اصلی مطلب : یک نودانشجو
برچسب ها : اتاق ,اینکه ,بغلی ,میخوره ,حالم ,میشه ,اتاق بغلی ,اینکه یکسری
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پو اس ام اس : از کرده ی خود پشیمانم...